سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم? کجا بروم؟


 سید علی صالحی






تاریخ : چهارشنبه 100/8/19 | 5:50 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

صدای رعد که پیچید

دلم به یک باره فرو ریخت..

شاید آن شب

باران بهانه ای بود

تا لب باغچه ی عادت بنشینم 

و از شوق 

هی صدایت کنم...

"قاصدک"






تاریخ : پنج شنبه 100/7/29 | 11:54 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمـــه بیـزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامه‌ی حیرانی‌ست خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کـوریم و نمی بینیم، ورنه همــــه بیماریم

دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف، خشکیده و بی‌باریم

دردا کـه هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابـریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم، بیداری‌مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیـم که بیـداریم !

مــن راه تو را بستـه ، تو راه مــرا بستـه
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریـم


حسین منزوی

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته - ویسگون






تاریخ : دوشنبه 100/4/14 | 6:32 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

تو پروانه ای ترین حال این روزهای منی...

مرا با خود به طراوت آن روزهایمان ببر

تا روی گل های دفتر نقاشی کودکی ام بنشینم...

مرا به حیاط خانه بی بی جان ببر
تا روی گل های شمعدانی لب طاقچه بنشینم و بازی کودکی هایمان را ببینم ...

تو پروانه ای ترین حس این روز های من ...

می آیی.. می پری و بعد قطره قطره از چشمانم می چکی ...

*قاصدک*






تاریخ : سه شنبه 100/3/11 | 5:8 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

شب قدر ، من مثل همیشه عکاس بودم
اما آدم ها مثل سابق نبودن
سبحانک یا لا اله  انت...
دلنشین ترین نجوای عاشقانه ی آدم های سردی بود
که هر روز صبح
صورتک های عاریه ای روی صورتشون میذارن

 و لبخندهای تصنعی تحویلت میدن...
اونجا همه خودشون بودن الا من! :(

*قاصدک*






تاریخ : شنبه 100/2/18 | 12:5 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

دوستم داری؟
-خیلی
من هم دوستت دارم.. خیلی بیشتر از "خیلی"

*قاصدک*
 






تاریخ : دوشنبه 99/12/18 | 10:29 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

چقدر معین شبیه توئه نه؟ 
وقتی نگاش میکنم چقدر دلم بیشتر واست تنگ میشه...

پ.ن: کاش دلتنگی هم مثل اشک بود،می ریخت و تموم میشد...






تاریخ : شنبه 99/5/25 | 6:58 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

 

نمیدونم دارم خواب می بینم یا بیدارم
تو یه خلسه ی عمیقم
 اونقدر خسته ام که به سختی راه میرم
انگار زندگیم روی حالت اسلوموشنه
گذر زمان رو حس نمیکنم
آروم پلک میزنم، مثل شات های پشت سر هم دوربین عکاسی

سرگیجه عجیبی دارم..

1399.5.5

 






تاریخ : دوشنبه 99/5/6 | 11:30 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

باز صبح شد و درخت امید

یک خوشه ی نور به خانه تابید

دستان مهربان خورشید

یک شاخه ی سبز به تاک بخشید

"امید" همان شاخه ی خشک است

کز صبح، دمی نور نوشید..

آن چلچله که ، از نفس صبح

هر دم ، غزلی تازه ترانید

آن ابر سیه که از سر شوق

از صبح سحر تا سپیده بارید

"امید" همان کودک نوپاست

صد بار فتاد و نهراسید...

"قاصدک" 21 خرداد 1399

 






تاریخ : چهارشنبه 99/3/21 | 9:54 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

گاهی موفقیت میشه اون میوه ی قند،
روی بلندترین شاخه ی درخت زندگیه
که مدام بهت چشمک میزنه
ولی دستت بهش نمیرسه...
برای بعضی هام چنان دم دست
که حتی نیازی نمی بینن دست دراز کنن...

*قاصدک*

پی نوشت1: کاش یه نردبون از غیب برسه ...
پی نوشت2 : مرا هزار امید است و هر هزار تویی...
پی نوشت3: الحمدلله رب العالمین






تاریخ : شنبه 99/3/17 | 6:10 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.